آواي خاموش...
نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

آواي خاموش...
چهارشنبه، 9 آبان، 1386
نگو كفر است...

 سلام انگار بعد از مدتها سفر به خونه برگشتم آرامش تو اين خونه موج ميزنه ... دور از هر صدا... غرق در سکوت و پر از طنين آوای خاموش يک ترانه...

سلام اينبارم با يه بغز سنگين همراه خواهد بود قيصر امين پور شاعر خوب و مهربان کودکی های نه چندان دور من هم اين دنيای خاکستری را تاب نياورد و به دنبال رنگين کمان به آسمان شتافت ؛ روحش شاد و يادش گرامی...

 

   جا دارد تشکر کنم از همه دوستانی که بعد از ماه عسل با پيام های زيبای خودشون من رو برای تلاش بيشتر ترغيب کردند و جسارت حضور در اين برنامه را برايم توجيه...

 

اين شعر را هم تقديم همه دوستانی ميکنم که خواستار خواندنش بودند و اميدوارم گمان مبريد که اين کفر است...

 

نمی خواهم خدايم بيكران باشد

نمی خواهم عظيم و قادر و رحمان

نمی خواهم كه باشد اين چنين آخر

خدا را لمس بايد كرد.

 

نگو كفر است

خدا را می توان در باوری جا داد

كه در احساس و ايمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بوئيد

و اين احساس شيرينی است

 

نگو كفر است

كه كفر اين است

كه ما از بيكران مهربانيها

برای خود

خدايی لامكان و بی نشان سازيم

خدا را در زمين و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

توبايد عاشقش باشی

و بايد گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

كه در هر خانه ای آخر خدايی هست

 

نگو كفر است

اگر من كافرم، باشد

نمی خواهم  خدایا زاهدی چون ديگران باشم

نمی خواهم خدايم را

به قديسی بدل سازم

كه ترسی باشد از او در دل و جانم

 

نگو كفر است

كه سوگند ياد كردم من

به خاك و آب و آتش بارها ای دوست

خدا زيباترين معشوق انسانهاست

خدا را نيست همزادی

كه او يكتاترين

             عاشق ترين

                        معبود انسانهاست.

 

 منتظر قاصدک های همسايه های خوبم هستم... شاد باشيد

 



دوشنبه، 14 خرداد، 1386
سايه روشن های زندگی ...

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی

و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام.
درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است
و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام.
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است.
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم.
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است مثل انتهای خواسته های بی انتهای من
اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه , برسنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند.
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !
من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند.
می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت.
در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود.
در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد مدفون می شوم.
انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است و انگار نه انگار که رفتنی
اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر
اين موضوع يک اتفاق ساده است.
يک اتفاق ساده ی مسخره...
برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرار قدم زدن های بيهوده و به گمانم کسی هم آن بالاهاست که نظاره میکند مردن تدریجی ام را
از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی...

 

امضا: عصيانگر



جمعه، 14 اردىبهشت، 1386
نيايش...

 خدای را در درونم با زبان بی زبانی توصیف می کنم

از خدای هیچ را آرزومندم
در پناهش امنم
در کنارش آرامم
بی وقفه صدایت می زنم تا در من همچنان بتابی
جاری می شود اشکهایم هر گاه می خوانمت
امیدوارم از رحمت عشقت
تکیه گاه می خوانمت
امید می دانمت
و پیوسته در تار و پودم با کلاف جان می بافمت
و در ریسمان آسمانی ات که مرا به بلوغ می رساند چنگ می زنم
به بودن نیازی نیست چرا که هستم
من برای ابد هیچم به بودنم احتیاجی نیست
زیرا می دانم و ایمان دارم آنگاه که به نبودن می رسم

ذره ای پیوسته ام در اقیانوس وسعت بی انتهای تو
لذت می برم و رنج می کشم و می چرخم در چرخه پیوسته زندگی

چرا که من می دانم رنج چیست و لذت یعنی چه...
هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نیستند

 با عشق به سر می کنم
به تو می رسم در انتهای این راه بی انتها
چرا که از تو ام و جویبار وجودم به اقیانوس وجود تو می رسد

 

 

 

 



جمعه، 11 اسفند، 1385
خسته ام ...

نيمکتی ميخواهم برای نشستن

دور از جماعتی که از آنها خسته ام

نيمکتی خالی در سياهی شب

برای همه تنهايی ام جايی سراغ داريد؟

جايی دور از اينجا

ميخواهم دور از همه اين تن ها جايی با خودم تنها باشم

ميخواهم فرياد بزنم ... سکوت کنم ... آه بکشم... اشک بريزم

ميخواهم خودم باشم

پرده ای از مه ميان من باشد و  شما

خسته ام

نيمکتی می خواهم برای نشستن ...

 



جمعه، 13 بهمن، 1385
اعتراف ...

بگذاريد اعتراف کنم دلم برای اين کلبه مجازی که يک دنيا آرامش داره و برای نوشته های پر از مهر شما تنگ شده بود و شرح حال امروز من...

 

من  دلي  تاريك  و تنها دارم  و حاشا  ندارم

چون شبی هستم  سحر گم كرده  و فردا ندارم

 

آنچه پيدا ست دنيائي  پراز رنج ست وحسرت

اعتقادي  هم  به آن  دنيای  نا پيدا  ندارم

 

رهروان  گويند : آري ظلمت و خونست؛ امّا

منكه  بيراهم  همين  ميگويم و  امّا  ندارم

 

كرده  بودم  عهد  كز راه و  رفيقی  برنگردم

غدرو نامردي  ستودن را كه من امضا  ندارم

 

بگذر از عهد كه منهم مرغ اين عهدم چو طاووس

گر پری رنگين نمايش داده باشم پا ندارم

 

مرغكي صحرائيم گم كرده ام صحراي خود  را

ماهي  بر خشكيم ؛ دل دارم  و دريا  ندارم

 

برگ خشكي  بيكسم ؛ بازيچه توفان  و سرما

ميدوم هر سو؛  پناهي  نيست جائي جا ندارم

 

ياد از  آن با ناز  رقصيدن ؛ كه اي باد  بهاري

شاخكي  نورسته  برگم ؛ طاقت  سرما ندارم

 

 

 



جمعه، 8 دى، 1385
شعاری برای زیستن

 

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه .

و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش

که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

 و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.

تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن ، در هرفرصتی بیاویز

وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود

و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود

پروازش ده تا پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش که در هرگامش

ترنم خوش لحظه ها جاری است.

 

"نانسی سیمس"

 

 



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

  RSS 2.0